![]() |
![]() |
|
| تو مثل راز بهاري ومن رنگ زمستانم جگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم( دوست دارم رامین) |
|
مثل اینکه شما وبتونو نمیخواهین که اف نذاشتین؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:19 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
|
سلام اول تر از همه یه معذرت خواهی خیلی خیلی صمیمانه به افسانه خانوم داشتن. نمیدونم چه جور بگم .البته من فقط و فقط به خاطر افسانه خانوم میخوام این وبو پس بدم. لابد میخوایی بگین که طرف چیز خور که میخواد این کار رو بکنه. راستش من به خاطر این کارم چند تا دلیل دارم :۱ .روز اول که با افسانه خانوم اشنا شدم خیلی صمیمانه با من رفتار کرد. به طوری که فکر میکنم که اگه بهش میگفتم (زبونم لال) مهران رو ول کن فکر میکم این کار رو میکرد. یه خواهشی از ایششون دارم که دیگه به این راحتی به کسی اعتماد نکنن.۲ .تا ابه امروز من وب هر کی رو هک کردم چه دختر و چه پسر کلی فحش تو وبم نوشته که نو فلانی و فلانی. البته آخر سرم وبشونو دیفس کردم. ولی افسانه خانوم کمترین بی احترامی که به بنده نکردن که هیچ نمیدونم چرا ازم تعریف هم کردن. (خدایش من خیلی شرمنده ایشونم)نکته: هر کی هم میخواد بیاد منو هک کنه. من هیچ ترسی از هک شدن ندارم. و خواهشا کسانی که تو وب من کامنت میزارن و تهدید میکنن اگه جرات دارن اسم وبشون رو هم بزارن تا بهشون بفهمونم دنیا دست کیه؟ (قابل توجه احسان)از افسانه خانوم هم میخوام در صورتی که ما رو حلال کردن برام اف بزارن که پسورد وبشون رو چی بزارم. از همتون میخوام که منو حلال کنین .یا علی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 11:17 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
میخوام وبلاگ رو پس بدم ولی نه به خاطر این پسرایی که هر روز تهدید میکنن و حالیشون نیست که دارن با کی صحبت میکنن بدونن اگه بخوام میتونم کونشون رو جر بدم مواظب خودشون باشن. من فقط و فقط به خاطر مهربونی صاحب این وب میخوام پسشو بهش پس بدم نه به خاطر این چند تا چلقوز. ولی چون این کارو کردین مجبور شدم به خاطر پس دادن پسورد وبلاگ شرط بزارم:
1. باید تمام کسایی که تو وب من اومدن و تهدید کردن باید به طور مفصل معذرت خواهی کنن.
2.در ضن باید اولین پست وبلاگ من به 150 نظر برسه
3.باید حداقل منو 10 تا وبلاگ لینک کنن یا لگوی منو تو ولاگشون بزارن در ضمن ادرس وبها رو هم بدین که برم ببینم راست میگین یا نه؟!
4.همین دیگه فکر کنم از این بیشتر شرط بزار همه پس بزنن. در ضمن برای افسانه خانوم هم وقت خوبیه که دوستای واقعی شو بشناسه
برین خدا رو شکر کنین که پس وب رو کسی زده که دلش براتون سوخت
منتظر هستم.
برین گمشین*
www.badboys2005.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:21 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
سلام این اخرین پست این وب از این به بعده . من و مهران (اسماعیل) تو وبی که پایین ادرسشو دادم از این به بعد با هم اپ میکنیم از این به بعد هم به این وبی که دادم توش نظر بدین. همتونو خیلی دوست دارم امیدوارم به اون وبم هم سر بزنین .
www.badboys2005.blogfa.com
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:33 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
|
Y Y Y Y
چـرا نه خاک سر کوی یــار خود باشم؟ به شهر خود روم و شهریار خود باشم زمحرمان سراپرده وصـــــــال شوم زبندگــــــــــــــان خداوندگار خود باشم که روز واقعه پیش نگـــــــار خود باشم زدست بختگرانخوابوکاربیسامان گرم بود گلهی راز دار خــــــــــود باشم
دگــر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود که لطف ازل رهنمون شود رامین
Y Y Y Y
کتاب کهنه که خوندن نداره داره از تنهایی گریم میگیره
مرغ پر بسته که کشتن نداره وقتی کشتیش دیگه گفتن نداره
گل اون باغچه که چیدن نداره هر درختی که یه روزی پیر میشه
فصل مردن واسه من کی میرسه وقت پروازه من از این قفس
حرفای من مثل حرف کسی نیست شعر من حرف قشنگ رفتن
Y Y Y Y آمدم ای نازنین تا بوسه بــارانت کنم
آمدم تا شعر سعدی را ببینم در رخت آمدم ای گـل ببویم پای تا سر پیکرت آمدی ای عمر شیرینم بمیرم در برت آمـدم تا با شــراب بوسـه مهمانم کنی
تقدیم به کسی که خودش میدونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:9 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
|
کفت برید دیدی چه جوربه سیم اخرمی زنم
گفته بودم بازم میگم عاشق ترينشون منم
طناب دارمو اگه با موی تو بافته باشن
خودم به گردن می ذارم شکایتم نمی کنم
توروی من وایسا "باشه"به این واون بوسه بده
اونقده صبرم زیاده رکورد صبررومی شکنم
دستتو دورکمرش حلقه کن وقدم بزن
منم دارم خیالتو دوروجودم می تنم
بغضتو بفرس تا بیاد بلکه منو خفه کنه
لباس آبیتم بده "اونم قبوله "کفنم
خونمو ریختی"خب بریز"حلاله"نوش جگرت
وکالتت مال خودم" خودم بهت عفو می زنم
خوابت که برد نوشتمش"دستتو وا کن و بخون
2روغ نمی گم به خدا "عاشق ترینشون منم
سفر کردن برام سخته عزیـــــــــــــزم
نمی تونم برم اشکی نریــــــــزم
چقدر سخته نگاه کردن به چشمــــات
سفر سخته برام سخته عزیزم
تو با چشمات می گی کی برمی گردی
منو تنها نذار با آه ســــــردی
می گی این آخرین باری نباشــــــــه
که می بینم توروتوبرمی گردی
منم با بغضی از احساس ســـــــردم
می گم ای نازنین من برمی گــــــــــــــــــدم
می یام روزی سراغ چشمای تو می فهمی که فراموشت نکردم
روز اول نتونستم حرفاتو جدی بگیرم روز آخر ولی دیدم کار دنیا خنده داره وقتی پای عشق تو کاره توبه می کنی هزار بار من می خوام خونه بسازم توی مهربون دستات من می خوام که جون بگیرم نگو این یک تب تنده کار از این حرفها گذشته اسمتو تو سرنوشتم
تقدیم به یکی یدونم رامین عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:10 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
|
توي يك ديوار سنگي دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها يكيشون تو يكيشون من ديوارازسنگ سياهه سنگ سردو سخت خارا زده قفل بي صدايي به لبهاي خسته ما
همه عشق من و توقصه هست قصه ديوار آه آه آه آه....آه آه آه آه..........آه آه آه آه....
هميشه فاصله بوده بين دستهاي من و تو
با همين تلخي گذشته شب وروزاي من وتو راه دوري بين ما نيست اما بازاينم زياده
تنها پيوند من و تو دست مهربون باد ما بايد اسير بمونيم زنده هستيم تا اسيريم كاشكه اين ديوار خراب شه من وتوبا هم بميريم
توي يك دنياي ديگه دستاي همو بگيريم شايد اونجا توي دلها درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون ديگه ديواري نباشه ..........
دوستت دارم
دوستت دارم....
به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم...
دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی ... عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای... .به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ..
از تمام وجودم می گویم! باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوســــــــــــــــــتت دارم..
حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا
به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی...........
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه.......
قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی..........
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قديم.......
حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو..........
حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی.......
حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی......
وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری..........
حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه......
حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی........
حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس........
من تو را تا مرز بودن می پرستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:50 توسط افسانهرامین(متولد27و29 مرداد) |
|
|
ریاضی بودم ثابت می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم میگذرد،اگردبیر جغرافیا بودم می دانستم خوش آب وهوا ترین جا آغوش با محبت توست اگر دبیر شیمی بودم نام تورا درقلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود اگر دبیر دینی بودم می دانستم بعد از خدا تورا می پرستم .
به عشقت گرفتارم دل من تورو می خواد!
اگه سراغ دلم نیای !یواش یواش دق میکنم!
|